پائول استرونسکی و ریچارد سکولسکی در گزارشی که اندیشکده کارنگی آن را منتشر کرد؛ نوشتند: طی چند دهه گذشته، و بویژه از زمان حمله روسیه به اوکراین در سال 2014، تعامل کرملین با نهادهای منطقه ای – بین المللی افزایش یافته است. در این گزارش به ارزیابی عوامل این تعامل، دیدگاه روسیه در مورد این نهادها و موفقیت مسکو در دست یابی به اهداف مد نظر خود پرداخته شده است.

رویکرد چندجانبه گرایی مسکو اولین بار توسط یوگنی پریماکوف، نخست وزیر سابق روسیه، در اواخر دهه 1990 مطرح شد. دیدگاه دیرینه سیاست خارجی روسیه مبین و راهنمای تعامل روسیه با نهادهای چندجانبه است تا نظام بین المللی تک-قطبی تحت سلطه آمریکا را به نظامی چند قطبی تغییر دهد. در این نظم جدید، روسیه به عنوان یک قطب مهم حاکم بر منطقه وسیع اوراسیا محسوب می شد.

دیدگاه پریماکوف بر این واقعیت استوار بود که روسیه نمی تواند در عرصه بین المللی با آمریکا و متحدان آن پنجه در پنجه رقابت کند. دو تحول در طول پنج سال گذشته باعث تقویت هرچه بیشتر دیدگاه پریماکوف شده است که عبارتند از: پاسخ تنبیهی آمریکا و غرب به تهاجم روسیه به اوکراین و نفی چندجانبه گرایی توسط دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا و چرخش وی به سیاست های یکجانبه گرایانه، ملی گرایی و کاهش تعامل بین المللی.

با این حال، مسکو معتقد است که سه نهاد اتحادیه اقتصادی اوراسیا، سازمان همکاری شانگهای و تا حدود کمی گروه بریکس (برزیل، روسیه، هند، چین، و آفریقای جنوبی) فرصت هایی در اختیار روسیه قرار می دهد تا در بحبوحه تغییر دینامیک قدرت جهانی، نفوذ خود را تقویت کند؛ از نفوذ غرب در اوراسیا جلوگیری نماید؛ روابط خود را در چشم انداز رقابت مضاعف، مدیریت کند؛ به اهمیت سازمان ملل به عنوان داور مشروع قوانین و هنجارهای بین المللی تاکید کرده و به زعم خود با تلاش مکرر غرب برای دور زدن این قوانین مقابله کند؛ تلاش غرب برای انزوای روسیه از طریق تحریم را ناکام سازد؛ به پیشبرد نفوذ و قدرت روسیه بپردازد و موقعیت بین المللی روسیه را تقویت کند.

با این وجود، نباید در مورد قدرت این نهادها اغراق کرد. از نظر روسیه، اهمیت این نهادها بیشتر نمادین است تا واقعی. همچنین، با توجه به قدرت سیاسی و اقتصادی فزاینده چین در امور جهانی، این نهادها به روسیه امکان می دهد تا روابط خود با چین نوظهور را، بویژه در حیاط خلوت روسیه، مدیریت کند.

با این حال، در کنار این موفقیت ها، هزینه هایی نیز وجود داشته است. این نهادها برای پیشبرد همکاری بین اعضای خود برای حل و فصل مسائل و چالش های منطقه ای ایجاد شده اند که برای مسکو نیز حائز اهمیت بوده است. رفتار روسیه در قبال این نهادهای چندجانبه اساسا به چگونگی پیشبرد منافع ملی روسیه توسط این نهادها بستگی داشته و ربطی به اهداف و اولویت های آنها نداشته است. این نگرش روسیه یکی از عوامل مهمی است که به ظرفیت این نهادها برای دست یابی به اهدافشان آسیب زده است.

بطور کلی، همکاری ها در این سه نهاد منطقه ای – بین المللی مطلوب نبوده و گاهی تصنعی بوده است. بی اعتمادی به قدرت روسیه، تمایل برخی همسایگان مسکو به ایجاد تعادل در برابر این قدرت و عادت روسیه به دست درازی (چه در اوکراین و چه در ونزوئلا یا آفریقای جنوبی)، حمایت اعضای این نهادها و مردم آنها از این سه سازمان را عقیم ساخته است. از این رو، در بهترین حالت، این سازمان ها به اهداف مهم کرملین برای توسعه دورنمای ژئوپلتیکی روسیه و ظهور این کشور به عنوان یک ستون عمده در جهان چند قطبی نوظهور، کمک چندانی نکرده اند.

و در آخر اینکه، مسائل و مشکلات منطقه ای رو به وخامت گذاشته است و نهادهای منطقه ای بین المللی، منافع روسیه، منافع همسایگان آن و منافع دیگر کشورهای عضو را تامین نمی کنند.