مرکز مطالعات الاهرام مصر در این باره نوشت: در گذشته همکاری فرهنگی میان کشورها تنها محدود به مفهوم تبادل بود و مبادلات فرهنگی معمولا در خارج از چهارچوب کار دولت ها و از طریق گردشگری، ازدواج، ادبیات، زبان و هنرها رشد و توسعه می یافت. اما این مبادلات تنها در صورتی وارد مقوله دیپلماسی و قدرت نرم می شود که در چهارچوب برنامه ها و راهبردهای معینی در خدمت منافع ملی به کار بسته شود. بر این اساس دیپلماسی فرهنگی به معنای به کارگیری عوامل مختلف فرهنگی برای تأثیر بر مردم، تصمیم سازان، رهبران و نخبگان یک کشور می باشد.

بر اساس تعریف کارشناسان این حوزه، دیپلماسی فرهنگی به معنای نوعی تلفیق و دادوستد تکاملی میان قدرت نرم به معنای قدرت بر تحقق اهداف از طریق جذابیت فرهنگی به جای فشار و اجباربا زور با دیپلماسی عمومی به کارگرفته شده از سوی دولت ها با هدف تأثیر در افکار عمومی کشورهای دیگر است.

بر این اساس دیپلماسی فرهنگی در تقویت تصمیمات سیاست خارجی یک کشور ایفای نقش می کند و کشورها در ۳ بعد اصلی از آن استفاده می کنند؛ بعد اول بعد سیاسی است که به هر آن چه مربوط به کیان سیاسی یک کشور است در چهارچوب روابط تنش آمیز و یا همکاری بین کشورهای جامعه جهانی می‌پردازد. بعد دوم بعد اقتصادی است که در این بعد با توسعه روابط میان کشورها اعتماد متقابل برای پاسخگویی به نیازهای معیشتی به شکلی از اشکال نظام بین الملل تبدیل شده است. بعد سوم بعد فرهنگی است که بیانگر احساس مردم و نخبگان حاکم در این باره است که فرهنگ و ابتکارات آنان از دستاوردهای تمدنی بشری و بخشی از عوامل قدرت یک کشور است که در تقویت سیاست خارجی آن کشور و جایگاه بین المللی آن ایفای نقش می کند.

دراین جا نکته قابل توجه آن است که کارآمدی نهادی دیپلماسی فرهنگی درابتدا از سوی کشورهای دارای سابق استعمارگری طولانی که از یک پشتوانه فرهنگی برخوردار بودند مورد توجه قرار گرفت؛ به شکلی که فرهنگ یکی از ابزارهای تسلط و یا تقویت تأثیر گذاری بر یک کشور در رقابت با کشورهای دیگر بود. این دیدگاه با دیدگاهی که دیپلماسی فرهنگی را به عنوان عاملی که از تاریخی کهن آغاز شده می داند، در تعارض نیست. به شکلی که برخی به کار کاوشگران و جهانگردان، تجار، معلمان، علم پژوهان، هنرمندان و … همچون کار سفیران و یا دیپلمات های فرهنگی که باعث ایجاد تأثیر و تأثر زنده میان فرهنگ ها شدند، می نگرند. بر اساس این شیوه دیپلماسی فرهنگی ابزاری از ابزارهای سیاست خارجی پیش از شناختن دیپلماسی در مفهوم جدید آن بوده است.

در روند تاریخی معمولا آغاز فعالیت موسسات دیپلماسی فرهنگی در شاکله دولت را در نیمه قرن نوزدهم و در فرانسه می دانند.

در حال حاضر بر اساس آمار سایت رسمی مرکز فرهنگی فرانسه در قاهره، فرانسه دارای ۱۰۱ مرکز فرهنگی است که همگی در راستای نشر و گسترش فرانکوفون که از حدود تعامل با زبان فرانسوی فراتر رفته، فعالیت می نمایند. در این زمینه هم چنان فرانسه از کشورهایی است که بیشترین هزینه را در زمینه همکاری فرهنگی خارجی انجام می دهد. از سوی دیگر آلمان در سال ۱۹۵۱ مرکز گوته را در مونیخ تأسیس نمود و در حال حاضر در بیش از ۸۰ کشور جهان فعالیت می کند.

در همین حال انگلیس که دارای سابقه طولانی استعمار گری است در سال ۱۹۳۴ شورای فرهنگی انگلیس را تأسیس نمود و این شورا در حال حاضر در بیش از ۱۰۰ کشور در راستای افزایش آگاهی در باره انگلیس به زبان انگلیسی فعالیت می نماید. این در حالی است که آمریکا برنامه فرهنگی رسمی خود را در سال ۱۹۳۸ تأسیس نمود.

کشور سوئیس نیز ۱۰ دفتر برای موسسه فرهنگی سوئیس در نقاط مختلف جهان در راستای تقویت تبادل فرهنگی و هنری سوئیس با کشورهای جهان در راستای افزایش آگاهی درباره فرهنگ سوئیس راه اندازی کرده است.

این نمونه ها به عمق آگاهی درباره نقش فرهنگ در تقویت نقش سیاسی اشاره دارد و  امروزه ایجاد دفتر روابط فرهنگی در وزارت خارجه کشورها مسأله ای عادی تبدیل شده است.

این در حالی است که مفهوم دیپلماسی فرهنگی جمعی و یا جهانی از آغاز دهه سوم قرن گذشته و با تأسیس مرکز همکاری فکری در پاریس مورد توجه قرار گرفت و در سال ۱۹۴۵ سازمان ملل متحد سازمان یونسکو را که هم چنان فعالیت های فرهنگی میان کشورهای جهان را هماهنگ می کند، تأسیس نمود.

درگیری های جنگ سرد در دوره پس از جنگ جهانی دوم، نمونه های قابل توجهی برای سنجش تأثیر زیاد عامل فرهنگی است؛ تاحدی که از این عامل به عنوان ابزاری از ابزارهای نفوذ و جاسوسی استفاده می شد. در این باره واشنگتن تلاش نمود از طریق جذب نخبگان و گروه های مردمی بیشتر در برابر تبلیغات کمونیستی بایستد و ارزش های لیبرالی خود را از طریق در دسترس قراردادن تولیدات هنری گسترده خود و نهادها و رسانه های مبلغ آزادی و دموکراسی و جذب نخبگان فرهنگی تأثیر گذار در افکار عمومی و با ایجاد مراکز و موسسات فرهنگی آمریکایی ترویج نماید. هم چنین واشنگتن تلاش می کرد با برنامه هایی همچون اعطای بورس تحصیلی و… از گسترس ایدئولوژی کمونیست جلوگیری نماید. از سوی دیگر اتحاد شوری سابق نیز از همین برنامه ها برای جلوگیری از تأثیر فرهنگ آمریکایی در جهان استفاده می کرد.

“جوزف نای” در کتاب معروف خود درباره قدرت نرم از نقش فرهنگ نخبگان در تولید قدرت نرم سخن رانده و به اهمیت مبادلات دانشگاهی و علمی پرداخته و این که چگونه علمای شوروی سابق که به آمریکا سفر کردند تحت تأثیر افکار آمریکایی قرار گرفتند و پس از آن از فعالان جنبش های حقوق بشری در اتحاد شوروی سابق شدند. پس از آن “جوزف نای” از نقش فرهنگ مردمی موجود در فیلم ها، ترانه ها، ورزش و … سخن گفته که ارزش های آمریکایی را هرچند به شکلی سطحی و مبتذل منتشر می کند. در این باره هرگز نمی توان تأثیر هالیوود را نادیده گرفت چرا که تصاویر، ارزش ها را به شکل قوی تر از کلمات انتقال می دهند و هالیوود بزرگترین مروج و منبع نمادهای بصری است.

کتاب های زیادی وجود دارد که به بررسی فعالیت آمریکایی ها و نقش آنان در جذب بسیاری از نخبگان فرهنگی جهان از سوی سازمان های اطلاعاتی آمریکا پرداختند و معروف ترین آنها کتاب ” چه کسی به ذمار پرداخت میکند”، است که در آن کتاب به وجود موسسات غیر واقعی و بودجه محرمانه هنگفت آمریکا در جنگ تبلیغاتی آمریکا که از سوی سازمان آزادی های فرهنگی مدیریت و برنامه ریزی می شد اشاره دارد و این سازمان به مثابه یک وازرتخانه غیر رسمی برای ترویج فرهنگ امریکایی بود.

پس از پایان جنگ سرد و از نیمه دهه نود قرن گذشته نشانه های انزوای جدید و دعوت به کاهش مداخلات خارجی بر رفتار خارجی آمریکایی ها و از جمله در زمینه فرهنگی سایه انداخت، به شکلی که پشتوانه های مالی مربوط به زمینه های دیپلماسی عمومی و مبادلات فرهنگی کاهش یافت و برخی از مراکز آمریکایی بسته شد اما شکایت طرفداران قدرت نرم که از عقب نشینی آمریکا از صحنه تحقق امتیاز معنوی و پیروزی در جنگ تصاویر انتقاد نمودند، ادامه یافت.

برخی از مراکز فرهنگی در حال حاضر درباره قدرت نرم چین سخن می گویند و آن  را ابزاری از ابزارهای تقویت سیاست خارجی و نفوذ اقتصادی روبه رشد این کشور تلقی می کنند. در نتیجه دیگر مفهوم قدرت نرم در قاموس سیاسی چینی ها ناشناخته نیست. در این باره در گزارش سیاسی شانزدهمین کنفرانس حزب کمونیست چین در سال ۲۰۰۲ آمده است: در جهان امروز، فرهنگ با اقتصاد و سیاست تداخل یافته است و فرهنگ جایگاه بالاتر و نقش مهمتری را در مسابقه نفوذ فراملی به خود اختصاص داده است.

در گزارش دولت چین و برنامه آن در سال ۲۰۱۵آمده است: باید تبادلات فرهنگی میان چین و کشورهای دیگر افزایش یابد و قدرت گسترش جهانی تقویت شود. این اظهارات بیانگر رویکرد چین برای در پیش گرفتن دیپلماسی فرهنگی برای افزایش تأثیر این کشور در جهان است. چین فعالیت خود را تنها محدود به تأسیس مراکز فرهنگی در کشورهای مختلف نکرده است بلکه تلاش کرده تعداد زیادی از سازمان های جامعه مدنی را با هدف تبادل فرهنگی میان چین و کشورهای مختلف تأسیس نماید. از این نهادهای جامعه مدنی می توان به انجمن دیپلماسی عمومی چین اشاره نمود که از دو سال پیش تأسیس شده است و میزبان تعدادی از روزنامه نگران و اصحاب رسانه افریقایی در برنامه آموزشی فراگیر برای اشنایی با فرهنگ و تمدن چین و فراگیری زبان چینی و آشنایی نزدیک با جامعه چین است.

در مجموع می توان گفت امروزه نیاز به دیپلماسی فرهنگی بیش از هر زمان دیگری است و چه بسا این دیپلماسی به فریضه غایب واقعی کشورها تبدیل شده است.