هنگامی که درباره مجموعه کشورهای آمریکای لاتین صحبت می‌کنیم، ابتدا به نظر می‌رسد آن‌ها مجموعه‌ای از کشورهای یکسان هستند که شیوه‌ها و یا شرایط زیستی یکسانی دارند؛ در حالی که هر کدام از کشورهای آمریکای لاتین را باید در بستر مسائل سیاسی خاص خود و با مقتضیات و شرایط توسعه یافتگی، توسعه نیافتگی و یا شاخص‌های اجتماعی و اقتصادی مورد سنجش قرار داد.

در حال حاضر در یک نظام سیاسی مانند آرژانتین شاهد بازگشت پرونیست‌ها هستیم؛ مردم با توجه به شرایط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی زمان تصدی خانواده کرشنرها و میراث کارنامه آن‌ها مجددا به پرونیست‌ها رای دادند. پرونیست‌ها سابقه نفوذ بسیار قوی در آرژانتین دارند و این بنای بازگشت به چپ‌گرایی در این کشور تلقی می‌شود.

در ونزوئلا نیز مردم خواهان تغییر نیکلاس مادورو شدند، اما با پافشاری وی برای ماندن در قدرت مواجه شدند که این مسئله منجر به تغییر بافت جمعیتی و مهاجرت گسترده شد. در شیلی با وجود اینکه این کشور یکی از موفق‌ترین کشورها در توسعه اقتصادی شناخته می‌شود، شاهد شدیدترین تنش‌های سیاسی و اقتصادی هستیم که در واقع یک اعتراض سراسری به مسائل اقتصادی است.

شکست توسعه مکتب اقتصادی شیکاگو به عنوان میراث دوره پینوشه در این کشور یکی از شگفتی‌های زمانه ما به شمار می‌رود. بنیانی که به توصیه اقتصاددان‌های آمریکایی شکل گرفت. ضمن اینکه توسعه شیلی همواره افتخار روسای جمهور ایالات متحده بوده است.

در کوبا نیز شاهد تغییر ساختار حزب کمونیست از نیروهای سالخورده و مسن به سمت جوان‌گرایی هستیم و کماکان نظام سوسیالیستی در این کشور در جریان است و قدرت را در دست دارد. به نظر نمی‌آید که تا چند سال آینده نیز تغییر و دگرگونی خاصی در کوبا مشاهده شود.

در بولیوی وضعیت بسیار متفاوتی حاکم است و مورالس با پیشینه و ساختار و تاکید بر جنبش اجتماعی بومیان به قدرت رسید. ساختار بولیوی ساختاری دو قطبی بود که الیگارشی حاکم تقریبا سالیان سال در آنجا، استان‌های برخوردار از گاز را در اختیار داشتند و به نوعی این مسئله به شکاف طبقاتی دامن زد؛ اما آقای مورالس با وجودی که با پشتیبانی عمیق جنبش‌های اجتماعی بومیان به قدرت رسید و پیروزی وی به عنوان یک کشاورز کوکاکار که نفوذ زیادی در جامعه بولیوی داشت، باز هم نتوانست پس از گذشت 14 سال شکاف بین ثروتمندان و فقرا را پر کند و نابرابری کماکان در جامعه بولیوی باقی است.

مورالس زمانی که به قدرت رسید یکی از مهم‌ترین نقدهایی که به جنبش اجتماعی بولیوی و حزب خود یعنی حرکت به سمت سوسیالیسم داشت، این بود که جایگزین مناسبی برای نظام سرمایه‌داری نیست. وی در آن مقطع گفته بود که ما قادر هستیم رئیس‌جمهور را سرنگون کنیم، ولی قادر نیستیم نظام جایگزین مناسبی برای نظام سرمایه‌داری پیش‌بینی کنیم و همین ضعف نیز موجب شد که در نهایت مردم در شرایط جدید مطالبه تغییر داشته باشند.

در این رابطه به نظریه‌ای از گارسیا لینرا، نظریه‌پرداز جنبش اجتماعی بولیوی استناد می‌کنم که زمانی گفته بود برخی مواقع این جنبش اجتماعی حول موضوعات روزمره مانند آب، گاز، انرژی و واحدهای منطقه‌ای و یا محلی به وجود می‌آید که به هنگام بحران، این واحدها به نیرو و عمل گروهی بدل و در اوج رویارویی نیز به محور جنبش توده‌ای تبدیل می‌شوند؛ لذا به مجرد آنکه هدف مشترک به دست آمد، دوباره هزار تکه می‌شوند.

امروز با وجود آنکه 14 سال از روی کار آمدن مورالس در بولیوی زمان می‌گذرد، وقتی شاخص‌های اقتصادی را بررسی کنیم، این شاخص‌ها 53 درصد فقر مردم را نشان می‌دهد و تاکید بر آن دارد که نابرابری رفع نشده و تنش‌های سیاسی و اجتماعی نیز همچنان پابرجاست.

کشورهای آمریکای لاتین هر کدام شرایط و مقتضیات خاص خود را در توسعه دارند و برخی از معیارها با معیارهای توسعه‌یافتگی و یا توسعه‌نیافتگی منطبق نیست.

همچنین در مسئله بولیوی، ایالات متحده بی‌درنگ سرپرستی خانم خینینه آنیس، رئیس سنا و مخالف مورالس را پذیرفت و این نشان می‌دهد که دگرگونی اساسی در سیاست خارجی بولیوی از هم اکنون انجام گرفته است.

نکته نهایی این که چون در بحث بولیوی، موضوع به عنوان کودتا مطرح شده، درباره مسئله کودتا، تحلیل دوقطبی بین تحلیلگران منطقه‌ای و بین‌المللی پدید آمده است.

برخی از کشورهایی که در اردوگاه چپ‌گرایان هستند تحولات اخیر بولیوی را به نوعی کودتا تلقی کردند و برخی نیز از آن استقبال کردند؛ ایالات متحده آمریکا در نخستین واکنش به اتفاقات بولیوی، آن را حرکتی به سمت دمکراسی و رفاه مردم و پاسخ به مطالبات مردمی تلقی کرد.

در مجموع ما شاهد جنبش‌هایی هستیم که مطالبه تغییر را در سراسر جهان دارند و این جنبش‌ها بدون رهبر و سازماندهی در جریان هستند.

یکی از بحث‌هایی که مطرح است، نقش ایالات متحده در این تحولات است و به نظر می‌رسد علاوه بر تمایل آمریکا به خروج سوسیالیست‌ها از قدرت، در حال حاضر، عناصر و مولفه‌های اصلی در تحولات داخلی این کشورها نیز در حال تغییر هستند؛ در این بین مسئله ناکارآمدی در مدیریت، تلاش برای ماندن بیشتر در قدرت، فرسایشی شدن آن و روی کار آمدن نسل‌هایی که به دنبال تغییر هستند از جمله عوامل تنش‌ها و جابجایی قدرت ها در حوزه آمریکای لاتین است.

این مسئله بیانگر آن است که کشورهای حوزه آمریکای لاتین هیچ کدام از یک ساختار محکم و با ثبات برخوردار نیستند و مردم بنا به شرایط در حال حاضر بیشتر به دو موضوع کارآمدی و مبارزه با فساد اهمیت می‌دهند که دو کانون کلیدی در تصمیم‌گیری‌های مردم در نگرش‌شان به رهبران فعلی محسوب می‌شود.