این خط از سال ۱۹۴۷ مرز افغانستان و پاکستان را از هم جدا کرده است. البته پیش‌تر به‌عنوان مرز افغانستان و هندوستان را از هم جدا می‌کرد. بعد از وضع این خط، هیچ‌وقت افغان‌ها خط دیورند را به رسمیت نشناختند چراکه از دید آن‌ها سه منطقه یعنی منطقه قبالی، ایالت سرحد و ایالت بلوچستان باید بخشی از افغانستان باشند. اگر این اتفاق بیفتد افغانستان هم پهناورتر خواهد شد و هم به دریا راه پیدا خواهد کرد؛ اما این موضوع از طرف پاکستانی‌ها قابل‌قبول نیست، بنابراین از قدیم‌الایام بر سر این مرز تنش‌هایی بین دو کشور وجود داشته است. درعین‌حال پاکستان دو سیاست را برای حل این موضوع در پیش‌گرفته است: نخست اینکه به قول ژنرال ضیاءالحق، رئیس‌جمهور وقت پاکستان در دهه ۱۹۸۰ افغانستان باید همیشه مثل دیگ جوشان بجوشد؛ یعنی دائم در این کشور بی‌ثباتی وجود داشته باشد تا این بی‌ثباتی‌ها مانع از توجه افغان‌ها به خط دیورند شود. سیاست دوم پاکستان این است که در افغانستان یک حکومت مذهبی یکپارچه سر کار بیاید تا این حکومت مذهبی نسبت به سرزمین حساسیتی نداشته باشد و تفکر امت‌گونه داشته باشد. لذا به همین دلایل است که پاکستان همواره در تلاش است تا افغانستان ناامن باشد یا نیروی رادیکالی چون طالبان قدرت را در دست بگیرد؛ اما هیچ‌کدام از این دو سیاست اسلام‌آباد مانع از آن نشده که هیچ سیاستمداری چه مذهبی و چه سکولار در افغانستان نسبت به خط دیورند بی‌تفاوت باشد. اتفاقاً هر سیاستمداری که در افغانستان سعی کرد تا این بحث ناسیونالیستی را نادیده بگیرد سقوط کرده است. درنتیجه بر اساس این چشم‌انداز می‌توان انتظار داشت که این استخوان‌لای‌زخم کماکان در روابط پاکستان و افغانستان باقی بماند و در مقاطع متفاوت و به بهانه‌های مختلف سر باز کند.

البته مسائل دیگری هم وجود دارد که به این موضوع اضافه شده است؛ بخشی از این مسائل جنبه مذهبی و بخش دیگری از آن جنبه ناسیونالیستی دارد. آن قسمت از بحث که جنبه مذهبی دارد شکل‌گیری گروه‌های رادیکال در پاکستان است که این گروه‌های رادیکال عمدتاً به دلیل بحث کشمیر و همکاری با مجاهدین افغان در دوره تهاجم شوروی به افغانستان شکل گرفته است. این گروه‌های رادیکال باوجودی که قلمرو فعالیتشان در پاکستان است ولی هم به لحاظ قومی و هم به لحاظ ایدئولوژیک به خاک افغانستان نیز ارتباط پیدا می‌کنند. به‌خصوص پشتون‌هایی که در پاکستان هستند. نباید ازنظر دور داشت که چیزی حدود ۵۰ میلیون پشتون در پاکستان زندگی می‌کند که بزرگ‌ترین اقلیت قومی در جهان است؛ بنابراین این عده با پشتون‌های داخل افغانستان ارتباط دارند و اتفاقاً از پشتو‌ن‌های داخل افغانستان تأثیر می‌پذیرند؛ یعنی پشتون‌های پاکستان نیز به جدایی ایالت سرحد، منطقه قبایلی و منطقه بلوچستان پاکستان و الحاق آن به افغانستان اعتقاد دارند.

موضوع دیگری که جنبه ناسیونالیستی دارد به عنصر قومیت مربوط می‌شود؛ یعنی بلوچ‌های پاکستان که با بلوچ‌های افغانستان ارتباط دارند و همین‌طور پشتون‌های پاکستان که با پشتون‌های افغانستان به لحاظ قومی ارتباط پیدا می‌کنند. لذا برخی از ارتباطات بین جریان‌های رادیکال در افغانستان و پاکستان، جنبه مذهبی و برخی نیز جنبه ناسیونالیستی دارد.

درعین‌حال باید توجه داشت که مهم‌ترین مظهر رادیکالیسم مذهبی در پاکستان که ارتباطات تنگاتنگی با پشتون‌های افغانستان و به‌خصوص مذهبی‌های این کشور دارند، تحریک طالبان پاکستان یا همان (TTP) است. این گروه رادیکال با دولت پاکستان مشکل دارند. قبلاً نیز ژنرال پرویز مشرف را ترور ناموفق و بی‌نظیر بوتو را ترور کردند. درنتیجه بخشی از مبارزه ارتش پاکستان با این گروه قومی است که الان با طالبان و حتی داعش در افغانستان ارتباطات جدی و سازمانی دارند. در بحث قوم نیز گروه حزب پختونخوا یا پشتونخوا هستند که دولت پاکستان سعی کرده آن‌ها را جذب کند ولی نتوانسته بر گرایش‌های ناسیونالیستی‌شان غلبه پیدا کند. درنتیجه در کنار اختلاف بنیادین و ساختاری که بحث ارضی و مرزی خط دیورند است اتفاقات این‌چنینی نیز مزید بر علت شده است. در کنار این مسائل باید تأثیرپذیری این تحولات از منطقه و سیستم بین‌الملل را نیز لحاظ کرد. به نظر می‌آید که در داخل پاکستان نوع حکومت‌ها می‌تواند در کاهش این تنش‌ها تأثیرگذار باشد؛ کما اینکه عمران خان توانسته بود تا حدودی این تنش‌ها را کاهش دهد ولی بعید است شهباز شریف بتواند در این زمینه توفیقی داشته باشد و اتفاقات را حل‌وفصل کند. اختلافات ارضی و مرزی که خمیرمایه تنش‌های پاکستان و افغانستان است از بدترین نوع اختلافات به شمار می‌رود که حل آن بسیار دشوار است؛ بنابراین باید این فرضیه را مدنظر داشت که این مسائل تا آینده قابل پیش‌بینی در روابط پاکستان و افغانستان حکم‌فرما باشد که پیامدهای خاص خود را برای هر دو کشور و منطقه خواهد داشت.