گای برتون در یادداشتی که وب‌سایت اندیشکده انگلیسی راسی آن را منتشر کرد؛ نوشت: واقعیت این است که اهداف منطقه‌ای چین و پیامدهای آن تا حدی نامعلوم است. اگرچه چین روابط مهمی با ایران داشته و در شاخ آفریقا حضور دریایی فزاینده‌ای دارد، اما این کشور دارای روابط منطقه‌ای دیگری نیز هست، ازجمله روابط تجاری قوی با عربستان، امارات و اسرائیل که همگی از رقبای مهم ایران بشمار می‌روند.

تابه‌حال، چین توانسته است تعادل این روابط خود را عمدتاً با اجتناب از مداخله مستقیم در رقابت‌های منطقه‌ای، حفظ کند. چین در مناقشه خلیج [فارس] بین قطر، عربستان و امارات، بی‌طرف مانده و به همین ترتیب در لیبی نیز از هیچ طرفی جانب‌داری نکرده است؛ اما در سوریه، چین به‌طور مؤثر از دولت دمشق حمایت کرده و در یمن نیز با حمایت از دولت به رسمیت شناخته‌شده توسط سازمان ملل، به‌طور ضمنی از عربستان طرفداری کرده است.

تا جایی که به اقدامات چین به‌عنوان یک قدرت نوظهور مربوط می‌شود، این نوع رفتارها چین را به‌جای یک کشور «حامی» یک کشور «بی‌طرف» و یا شاید «بی‌تفاوت» به تصویر می‌کشد. بااین‌حال، چین در خاورمیانه اهداف دیگری را نیز دنبال کرده است.

 

سابقه حضور چین در خاورمیانه

با بررسی سابقه اولین تماس‌های چین با این منطقه از اواسط دهه 1950، می‌توان شاهد بود که واکنش چین به موضوع جنگ و رقابت تغییر کرده است. این کشور ابتدا روشی بیشتر تقابلی اتخاذ کرده بود، اما در دهه‌های اخیر از آن عقب‌نشینی کرده است. طی این دوره و قبل و بعد از جنگ سرد، تعامل چین چندان تحت تأثیر جنگ‌ها و فعالان منطقه‌ای نبوده و بیشتر از مؤلفه‌های خارجی نظیر رقابت خویش با اتحاد شوروی، رفاقت با آمریکا و سپس از هژمونی آمریکا تأثیر پذیرفته است.

اولین روابط پکن با خاورمیانه با رژیم‌های سوسیالیستی عربی نظیر جمال عبدالناصر در مصر و جنبش‌های ملی‌گرایی در الجزایر، فلسطین، اریتره و خلیج [فارس] بوده است. چین حامی فعالیت‌های ضد استعماری و ضد امپریالیستی این رژیم‌ها و جنبش‌ها بوده است. اواسط دهه 1960، نقطه اوج تعامل چین محسوب می‌شود که تأمین پول، تجهیزات و آموزش برای شورشیان را نیز شامل می‌شد.

حمایت چین از این گروه‌هایی که رژیم‌های موجود را به چالش می‌کشیدند، این کشور را به نیرویی مخرب به‌عنوان یک «حامی» جریان‌های معارض تبدیل کرد. بااین‌حال، پایان انقلاب فرهنگی در داخل چین و پذیرش آن در سیستم بین‌المللی در سازمان ملل، متقارن با تغییر رویکرد چین از رفتار انقلابی و تقابلی بوده است. این تحولات پس از مرگ مائو و در پایان دهه 1970 شتاب گرفت و در زمان شیائوپینگ، رویکردی عمل‌گرایانه و تجارت محور ظهور کرد.

 

نقطه عطف تجاری

طی دهه 1980 و 1990، چین به روابط تجاری ازجمله تجارت اسلحه (به‌طور پنهانی با اسرائیل و آشکارا با هر دو طرف جنگ ایران – عراق) اولویت داد. اوایل دهه 1990، چین به یک واردکننده خالص نفت تبدیل‌شده بود که از اهمیت گسترش روابط با کشورهای عرب حوزه خلیج [فارس] حکایت می‌کرد. از آن زمان، این روابط گسترش‌یافته، عمیق‌تر شده و سرمایه‌گذاری در بخش انرژی و فراتر از آن را در برگرفته است.

استقبال چین از چشم‌انداز تجاری و ظهور قدرت این کشور با رشد آمریکا به‌عنوان یک هژمون در این منطقه همراه بوده است. چین مداخلات آمریکا در این منطقه را موردانتقاد قرار داده، اما درعین‌حال از به چالش کشیدن مستقیم آمریکا اجتناب کرده است. به‌عنوان‌مثال، چین در سال 1997 برای بهبود روابط با واشنگتن، همکاری در برنامه هسته‌ای ایران را کنار گذاشت.

 

نقش‌آفرینی بیشتر

چین در مدیریت مناقشات منطقه‌ای نیز اقدامات فعالانه‌تری انجام داده است که میانجیگری در توافق هسته‌ای با ایران و میانجیگری بین دولت سودان و قدرت‌های غربی در بحران دارفور در سال 2003 از برجسته‌ترین این موارد بشمار می‌رود. در هر دو مورد، مداخله چین به‌واسطه حضور تجاری قدرتمند این کشور محقق شده است.

در آینده نیز چین احتمالاً برای حفظ راهبرد فعلی خود که تابه‌حال برای این کشور سودمند بوده است، تلاش خواهد کرد؛ زیرا اولاً شی جین پینگ، رئیس‌جمهور چین، در مقایسه با پیشینیان اخیر خود سیاست خارجی جسورانه‌تری اتخاذ کرده است و دیگر آنکه، دوره هژمونی آمریکا احتمالاً به سررسیده و حضور چین در منطقه نیازمند پذیرش ضمنی آمریکا نیست.

در پایان، طرح جاده و کمربند ممکن است به عامل رقابت در این منطقه تبدیل شود. با تحقق پروژه‌های مالی و زیرساختی طرح جاده و کمربند در خاورمیانه، این طرح احتمالاً رقابت هرچه بیشتر کشورهای منطقه برای جذب تمایل و سرمایه‌گذاری چین را به دنبال خواهد داشت. درنتیجه، چین در تنش‌های منطقه، دیگر یک نظاره‌گر بیرونی نخواهد بود بلکه (هرچند با اکراه) به یک شریک فعال تبدیل خواهد شد.