دیوید دلار و همکاران وی در یادداشتی که اندیشکده بروکینگز منتشر کرد، نوشتند: با نگاهی به گذشته، بروز بحران مالی جهانی، نقطه عطف مهمی در عملکرد کلان اقتصادی چین برجای گذاشت. قبل از 2008، اقتصاد چین با رشد سریعی همراه بوده و ثبات مالی اولیه را حفظ کرده بود، اما از عدم تعادل ساختاری شدید رنج می‌برد. بعد از سال 2008، کاهش رشد اقتصادی پیوسته بر اقتصاد چین حاکم بوده و ریسک‌های مالی سیستمی در آن بروز کرده است؛ اگرچه متعادل سازی ساختاری مهمی را نیز تجربه کرده است. شاید برخی کارشناسان، ویژگی‌های اقتصادی پسا- بحران چین را «جدید و طبیعی» توصیف کنند، هرچند که این تغییرات هنوز هم در جریان بوده و تکامل آن دهه ها زمان می‌برد. این ویژگی‌های «جدید و طبیعی» پدیده‌ای پیچیده است، اما می‌توان تفسیری ساده از آن ارائه داد: مسیر رشد اقتصادی آینده با تجربه گذشته کاملا متفاوت خواهد بود و این تغییر از تعدادی فرآیندهای جدید سرچشمه می‌گیرد.

تغییر الگوی رشد از ورودی- محور به نوآور- محور اولین چالش مهم به شمار می‌رود. در طی دهه‌های دوره اصلاحات، چین از مزایای [نیروی کار] ارزان برخوردار بود. تا جایی که تعداد کثیری از کشاورزان از اطراف به شهرها سرازیر می‌شدند، هزینه نیروی کار همچنان پایین می‌ماند و رشد سریع تولید ادامه می‌یافت؛ اما اکنون که نیروی کار اضافی روستایی تقریبا به پایان رسیده و سرانه تولید ناخالص داخلی به سطح درآمد بالا نزدیک شده است، تداوم رشد اقتصادی چین به ارتقاء صنعتی وابسته است. این امر اصطلاحا چالش «درآمد متوسط» خوانده می‌شود. از آنجائیکه چین اکنون فاقد مزیت نیروی کار ارزان است، هم نسبت صادرات به تولید ناخالص داخلی و هم سهم صنعت در تولید ناخالص داخلی رو به کاهش است. بنابراین، الگوی رشد چین باید از ورودی- محور به نوآوری- محور تغییر کند.

پیری جمعیت دومین چالش مهم چین محسوب می‌شود. حول وحوش سال 2010، موج دوم تحولات جمعیتی باعث پیری جمعیت این کشور شد. به عبارت دیگر، در این دوره، نسبت وابستگی (نسبت جمعیت خارج از سن کار به کل جمعیت) که قبلا در پایین ترین سطح یعنی تقریبا 36 درصد بود، وارد دوره جدیدی شده و از آن پس رو به افزایش نهاد. احتمالا یکی از دلایل کاهش مداوم رشد اقتصادی چین پس از 2010 نیز همین امر بوده است. اما این فرایند هنوز در آغاز راه است. بر اساس پیش بینی «چین 2049»، این نسبت وابستگی احتمالا تا 66 درصد افزایش خواهد یافت و احتمالا بین 2019 و 2049، حدود 170 میلیون نفر از جمعیت در سن کار کاسته خواهد شد. پیری جمعیت، بویژه «پیری و عدم ثروتمندی»، برای اقتصاد چین در دهه‌های آتی پیامدهای جدی خواهد دشت.

سومین چالش مهم اقتصاد چین به عدم جهانی شدن مربوط است. در حالی که چین یکی از بزرگترین ذینفعان جهانی شدن در دهه‌های گذشته بود، اما اکنون ایفای نقش‌های گذشته در بازارهای جهانی، به چند دلیل غیرممکن شده است. چرا که چین از یک اقتصاد کوچک به اقتصاد بزرگ تبدیل شده است. امروزه، هر کالایی که چین خریدار آن باشد، گرانتر می‌شود و هر چیزی که چین بفروشد، ارزانتر می‌شود. به عبارت دیگر، «تاثیر جانبی» فعالیت ها و سیاست‌های اقتصادی چین آن قدر زیاد است که واکنش‌های زیاد سایر کشورها را برمی‌انگیزد. از طرف دیگر، روند جهانی شدن از زمان بحران مالی جهانی، تغییر جهت داده است. این امر بدین خاطر است که جهانی شدن در عین حال که بازده کلی را بهبود می‌بخشد، موجب تغییرات در فعالیت‌های اقتصادی شده و آسیب‌هایی نیز وارد می‌سازد. مثلا، برخی گروه‌های اجتماعی شغل خود را از دست داده و صدمه می‌بینند. همچنین، همانطور که در انتخاب دونالد ترامپ در آمریکا و برگزیت در انگلیس مشاهده شد، جهانی شدن با موجی مخالف مواجه شده است.

علاوه بر چالش‌های فوق‌الذکر، چین در دهه‌های آینده با تحولات مهم دیگری نیز مواجه خواهد بود. تنش اقتصادی بین چین و آمریکا یکی از این موارد محسوب می‌شود. همچنین، تغییرات اقلیمی و زیست محیطی چالش دیگری فراروی اقتصاد چین است. طی دوره اصلاحات، چین استانداردهای زیست محیطی ضعیفی اعمال کرد که گرچه به رشد سریع اقتصاد این کشور کمک کرد، اما تخریب زیست محیطی چین را تشدید و خسارت قابل توجهی به صورت فرسایش خاک، آلودگی آب و هوا و بیماری‌های ناشی از آن برجای گذاشت.

بر اساس پیش بینی «چین 2049»، نرخ رشد اقتصادی چین در سال 2049 به 2.4 الی 2.7 درصد کاهش خواهد یافت و در همان سال سرانه تولید ناخالص داخلی آن به حدود دو- سوم این میزان در آمریکا خواهد رسید. اگر این پیش بینی ها تا حدودی درست از آب دربیایند، چین به چند هدف مهم دست خواهد یافت که عبارتند از: دست یابی به درآمد – بالا و غلبه بر «تله درآمد- متوسط»؛ تبدیل شدن به بزرگترین اقتصاد جهان و دستیابی به دومین هدف دولت چین برای تبدیل شدن به اقتصاد توسعه یافته متوسط.